|
|
|
خبر:
خيلى تنهايم ، خيلى -

ایران ورزشی-فيروز كريمى عوض شده ... تغيير كرده! نسبت به آن چيزى كه اوايل همين فصل مى ديديم هم قابل مقايسه نيستيد. نه حرف تازه اى، نه خنده اى، نه يك شوخى كوتاه!
< ديگر حوصله ندارم. حوصله مصاحبه، حرف زدن، شوخى كردن! نمى دانم ... شايد هم از نگاه كسانى كه مرا مى بينند عوض شده باشم.
به خاطر استقلال!
< به خاطر استقلال و به خاطر زندگى ام. چند وقتى است كه آرامش ندارم. ولى نه به خاطر نتايجى كه مى گيريم. جنس پوست و گوشت و خون و استخوان من از فوتبال ساخته شده. پس مى دانم پيروزى مثل شكست است. وقتى باختى بايد منتظر بردن باشى! نتيجه در فوتبال بوده، هست و خواهد بود. اما نمى توانم ديگر شوخى كنم. به خودم اجازه نمى دهم حرفى بزنم كه كسى بخندد. حتى خودم هم نمى خندم. اينجا همه چيز متفاوت است... همه چيز!
مثل هوادارانش. اين يك محيط جديد بود كه فيروز كريمى مدت ها برايش انتظار مى كشيد.
< تشنه اش نبودم. ولى دوستش داشتم... هنوز هم دارم. براى همين ناراحتم، براى همين حوصله حرف زدن و شوخى كردن ندارم... ببين! براى آدمى كه يك عمر با شوخى و خنده، با لطيفه گفتن... خنديدن و خنداندن كار و زندگى كرده، تحمل اين اوضاع چندان ساده نيست. نه! اصلا ساده نيست. من تحمل غم اين مردم را ناداشتم. بحث يك نفر، ۱۰ نفر، صد نفر، اصلا يك ميليون نفر نيست! من آدم هايى را ديدم كه عاشقانه به ورزشگاه آمدند و وقتى مى رفتند، هيچ شباهتى به يك آدم عادى نداشتند دلم سوخت.
بحث يكى دو شكست نيست. سال ۸۷ استقلال اصلا پيروز نشده و وقتى به سال ۸۶ نگاه مى كنيم شما و استقلال كم نباختيد. اما بدترين روز ... دنبال همان بدترين احساسى هستيم كه خودتان گفتيد.
< بيشتر از همه بازى با پگاه بود. چند دليل داشت. اول اينكه تيم ما در آستانه صعود بود. داشتيم تازه اوج مى گرفتيم. حتى مى توانستيم مدعى قهرمانى باشيم. دوم اينكه لايق شكست خوردن نبوديم. بياييد منصفانه قضاوت كنيم... واقعا ما بايد مى باختيم؟! آن شكست روحيه تيم را خراب كرد، ما را از هم پاشيد. آن روز طرفداران ما را شرمنده كردند. نه فحش دادند، نه توهين كردند! بازى با پگاه روز وحشتناك من بود.
ولى پگاه فقط تيم شما را از هم نپاشيد.امروز وقتى جلوى فيروز كريمى مى نشينيم، نمى توانيم مثل سابق با او گفت وگو كنيم. حرف زدن با كسى كه خستگى و بى حوصلگى در چهره اش بيداد مى كند ساده نيست. مى خواهم بگويم انتظار ديدن اين فيروز كريمى را نداشتم!
< غم من يكى دو تا نيست... بدبختى شايد اين باشد كه غم من اصلا مال خودم نيست. تا ديروز وقتى تيمم شكست مى خورد، فيروز كريمى باخته بود. اما امروز بحث مردم است نه فيروز كريمى. وقتى به آنها فكر مى كنم، خودم از يادم مى رود. بعد وقتى به خلوت خودم مى روم و يادم مى آيد چه روزگارى دارم (چند لحظه مكث مى كند) يك دفعه از آسمان بلا باريد. ما دور دوم را با ناكامى شروع كرديم، بعد مادرم فوت كرد. رفتن مادر برايم فاجعه بود. نبودنش هر روز عذابم مى دهد (اشك در چشم هايش جمع مى شود) بعد اين مصدوميت لعنتى. دوقلوى پايم پاره شد، حنجره ام آسيب ديد. بيمارى همسرم، زمين گير شدن پدرم... من اذيت شدم! چه كسى فهميد؟ من زير فشار بودم، اما خم به ابرو نياوردم. كار كردم، كار كردم، اما وقتى نتيجه نگرفتم تمام خستگى به جانم ماند.
دقيقا همين طور است شايد هر كس چنين روزهايى را تجربه كرده باشد. بعضى ها مى گويند امتحان روزگار است، بعضى ها مى جنگند، بعضى ها كم مى آورند، اما هر كس در يك مقطع خاص زمانى دچار هجوم چنين اتفاقاتى مى شود. لااقل اين را مى دانيم براى فيروز كريمى كه در خانواده دوستى شهره عام و خاص است تحمل دورى مادر يا بيمارى همسر با اين وضيت كارى سخت، ساده نبود.
< من درد خودم را فراموش كردم. وقتى مادر رفت، تنها شدم. همسرم هميشه يار و ياورم بود، مثل كوه پشت سرم ايستاد، ولى مادر ... مرا تنها گذاشت و رفت!
قبل از فوتش هم انگار قدرت تكلمش را از دست داد.
< امارات بودم، همراه استقلال! حتى نتوانستم براى آخرين بار صدايش را بشنوم و حالا فيروز شايد مى خواهد راحت گريه كند) وقتى برگشتم، جلويش نشستم و گفتم مادر حلالم كن... نگاهم مى كرد. گفتم مادر اگر پسر بدى بودم، ناخلف بودم، نه با زبانت، با دلت حلالم كن... آخرين بار صدايش را نشنيدم. سرش را تكان داد، خنديد، من گريه كردم! مادرم بود. ديوانه مى شوم وقتى يادم مى آيد آخرين لحظه وقتى مراسم خاكسپارى انجام مى شد، نتوانستم رويش را ببينم. چون نماندم. چون تمرين داشتيم. براى همين مراسم را نيمه كاره ترك كردم.
... و استقلال هم باخت!
< شما به شانس اعتقاد داريد؟ من خرافاتى نيستم، ولى فكر مى كنم شانس واقعيت است. چهل دقيقه حمله كرديم و بعد گل خورديم. باز حمله كرديم و باز گل خورديم. اين مسائل همه دست به دست هم دادند تا تمام شادابى ام برود. بله! من عوض شدم، من نمى خندم، چون دليلى براى خنديدن ندارم. حالا بروم از كى بخواهم در اين وضعيت برايم دعا كند؟
انگار همين فوت مادرتان تا حدودى اعتماد به نفس شما را هم گرفته. همين حرف آخر در مورد دعا!
< مادرم يك زن قديمى و كم سواد بود. ولى وقتى دعا مى كرد، گره از تمام كارهايم باز مى شد. حالا ديگر اتفاقى است كه افتاده. من مجبورم بجنگم و ادامه بدهم. اين قسمت است، هم شانس! شايد آزمون الهى باشد، شايد بايد تك تك اين بدبيارى ها يك دفعه سرم مى باريد كه باريد. مى دانم كه نمى توانم مادر را برگردانم. اين ديگر واقعيت زندگى من است. اما با يادش آرام مى گيرم. آن چيزى كه قابل بازگشت خواهد بود، تيم من است. شادابى و طراوتى كه از دست رفته. بايد اعتماد به نفس بازيكنان را برگردانيم. من وقتى فيلم بازى را آناليز مى كنم، دنبال دلايل فنى مى گردم. ولى اعتقاد دارم اگر بهترين آناليزورهاى دنيا هم بيايند و بازيهاى ما را ببينند، متوجه مى شوند كه ما دچار بدشانسى بوديم. زمانى اعتقاد داشتم ما مى توانيم با بازى خوب، نتيجه ايده آل بگيريم اما ... اينجا فلسفه مرا هم عوض كرد!
واقعا فكر مى كنيد استقلال فيروز كريمى خوب بازى مى كند كه نتيجه نمى گيرد؟ شايد نسبت به اين فصل رشد بيشترى داشتيد، اما خودتان اين تيم را با استقلال اهواز ابتداى فصل مقايسه كنيد. تيمى كه مقابل پرسپوليس ۳-۲ در تهران شكست مى خورد، ولى زيباترين بازى فصل را رقم مى زند.
< قبول دارم كه هنوز ايده آل نشديم اما بايد استقلال را با استقلال مقايسه كرد. من كسى بودم كه از نيمه راه آمدم. تفكرم اين بود كه با تلاش بيشتر و با كار دقيق تر مى توانيم از اين مصيبت خلاص شويم. بهترين تمرينات عمرم را به استقلال دادم. بيشترين تلاش را داشتم تا از اين اوضاع روحى بيرون برويم.
به پگاه باختيم ... حق ما نبود! به ابومسلم باختيم ... چه كسى مى تواند بگويد حق ابومسلم در آن بازى پيروزى بود؟ ما روى دو اشتباه تاكتيكى دروازه مان باز شد. نمى گويم اشتباه فردى، مى گويم اشتباه تاكتيكى! ولى آنها هم اشتباه كردند. چرا توپ هاى ما وارد دروازه نمى شود؟
تمام دغدغه هايتان را گفتيد، ولى يك مورد باقى ماند. دو آشپز برسر يك ديگ ... دو پادشگاه در يك اقليم! هم ناصر حجازى، هم فيروز كريمى.
< ناصرخان تاج سر استقلال هستند.
ما در مورد تاج سر حرف نمى زنيم. بحث يك تفكر دوگانه است. حجازى در استقلال ماند و نمى توانست قبول كند قدرت اول نيست.
< من متوجه چنين چيزى نشدم. من به صورت كامل مورد حمايت بودم هم از سوى ناصرخان هم از طرف مديريت باشگاه. من چيزى جز احترام از حجازى نديدم.
اين احترام شما به پيشكسوت قابل ستايش است اما فكر مى كنيم كمى پنهان كارى مى كنيد!
< مى خواهم بدانم عين سوالى كه مى پرسيد را مى نويسيد؟ اين مصاحبه ضبط مى شود. پس عين همين نوشته خواهد شد؟
مو به مو! عين حرف هايى كه شما مى زنيد.
< خب پس من هم جواب مى دهم كه اين زايده فكر اكثر مطبوعات بود. من مى ديدم و احساس مى كردم كه مشكلى وجود ندارد. دست من در آتش بود و كس ديگرى فرياد العطش در روزنامه اش سر مى داد. من از ناصر حجازى چيزى جز حمايت نديدم.
… و نشنيديد؟ پشت سر، در باشگاه!
< اگر هم چيزى بود من متوجه نشدم … (چند لحظه مكث مى كند) من دنبال حاشيه نيستم. متاسفانه مردم ما بعضى موارد را با هم اشتباه مى گيرند. كسى كه زبان شيرينى دارد، شوخى مى كند، مى خندد و مى خنداند، حتما آدمى نيست كه با حاشيه ها زندگى كند. من فقط آدم شوخ طبعى هستم. چون نمى دانستم بايد چگونه با حواشى كنار بيايم، مغلوب حاشيه ها هم شدم. ممكن است در سخنورى آدم منحصر به فردى باشم ولى بلد نيستم با شايعات، حرف و حديث ها و اين دست اتفاقات كنار بيايم. مدتى است كه تلفن همراهم را خاموش كردم. تلفن خانه ام را هيچ كس ندارد. آن را هم مى گذارم روى منشى كه كسى صدايم را نشنود. روزنامه هم نمى خوانم … نه امروز! ۵ سال است كه ديگر هيچ روزنامه اى را ورق نزدم. خيلى ها در شغل من، همين ادعا را دارند ولى در حقيقت شب تا تك تك صفحات روزنامه ها را ورق نزنند، خواب شان نمى برد. ولى من نه! هميشه واقعيت را گفتم. اينجا اگر يك نفر مطلب بنويسد و من را وسوسه كند كه از اول تا آخر مطلبش را مو به مو بخوانم اردشير لارودى است. مشاور من، دوست خانوادگى من و آدمى كه از نوشته هايش استفاده مى كنم. هر وقت مطلبى نوشته شد كه بار فنى داشت آن وقت دوباره روزنامه خوانى را شروع خواهم كرد.
بحث بر سر ناصر حجازى بود كه به اينجا رسيديم. مى بينيد؟ آقاى كريمى! ذهن شما درگير شده، به نظر من كه پيش روى شما نشسته ام، براى تقسيم كردن موضوع حرف هايتان هم حوصله نداريد. يك دنيا حرف كه با يك سوال بيرون مى ريزيد. به هم ريختيد … خيلى زياد!
< نه!
چشم هاى شما آن قدر خونسرد نيست كه اين جواب منفى تان را تاييد كند. به استقلال آمديد، شايد با هزار اميد و آرزو! براى رسيدن به يك هدف كه من در ذهن خودم آن را ساخته ام. فيروز كريمى براساس آمارى كه كنفدراسيون فوتبال آسيا در كتاب گينس به ثبت رساند، بهترين و موفق ترين مربى باشگاهى ۲۰ سال اخير فوتبال قاره آسيا بود اما كارنامه ملى نداشت. شايد استقلال همان پله و سكوى پرتاب به سوى تيم ملى بود.
< زمانى به تيم ملى فكر مى كردم اما حالا نه! آقاى شفق فرداى انتخابات فدراسيون فوتبال به عنوان نماينده تام الاختيار هيات رييسه با من تماس گرفت. دو جلسه صحبت كرديم و من گفتم ديگر توان تيم ملى را ندارم. در خودم اين پتانسيل و قدرت را نمى ديدم كه بخواهم يك جنگ دوباره را آغاز كنم كه وجهه اى فراگير در تمام كشور دارد. من آن قدر شوق، حوصله، توان، اشتياق و برنامه ريزى نداشتم كه براى تيم ملى كار كنم. سال ها گذشت و تيم ملى شامل حال من نشد. بايد همديگر را فراموش مى كرديم. هم تيم ملى مرا و هم من تيم ملى را. روزى كه به استقلال آمدم هدفم خدمت بود. نه فقط به استقلال، كه مى خواستم به فوتبال ايران خدمت كنم. من يك استقلالى قديمى بودم. سال ۵۲-۵۱ جوانان اين تيم هم بازى مى كردم.
يك عشق كودكانه بود؟ يا شايد بازگشت به دوران بچگى!
< شايد اين هم بود ولى مى خواستم از عشق به فوتبال لذت ببرم. ولى … اى بابا! من هرگز فكر نمى كردم اوضاع به اين منوال باشد. كار، كار است. وقتى مى خواهى كار كنى، كسى نبايد سنگ بيندازد. هرگز انتظار نداشتم دنيا را به من تنگ كنند. من يك روز با عشق آمدم، با اميد و آرزو كار را شروع كردم ولى حالا آن چيزى كه از آينده پيش روى من قرار گرفته، مبهم است. يك لايه ابهام!
مثلا در استقلال اهواز نديديد كسى بخواهد از هر راهى يا با هر ابزار قدرتمندى جاى شما را روى نيمكت بگيرد.
< دقيقا! بارها با آقاى فتح الله زاده صحبت كردم. او مى خواهد مرا آرام كند و مطمئن! اما مى خواهم خدمت بعضى از دوستان نكته اى را يادآورى كنم. اگر شما جلسات شبانه، روزانه، صبحانه و عصرانه، پشت پرده و جلوى پرده مى گذاريد تا مربى استقلال شويد، مطمئن باشيد براى فيروز كريمى تيم زياد است. اگر شما فقط يك استقلال را داريد، تك تك تيم ها مرا مى خواهند. مى دانيد من چه كسى هستم؟ فيروز كريمى … كسى كه كارنامه اش مشخص است. كسى كه موفق بوده و باز هم موفق خواهد شد. مى دانيد من چه كسى هستم؟ كسى كه قبل از اين شايستگى اش را در تهران، شهرستان و آسيا نشان داده بود. از وقتى در استقلال اين اتفاقات افتاد، انگيزه ام صد برابر شد. سال بعد من قهرمان هستم. هم در جام حذفى، هم در ليگ برتر. مى خواستم اين اتفاق براى استقلال مى افتاد. هرچند كه هنوز جام حذفى را هم دارم.
اين حرف ها معنى خاصى دارد. يعنى سال بعد فيروز در استقلال نيست!
< تيمش فرقى نمى كند. مى خواهم بمانم، حالا اگر اين توافق دوطرفه باشد كه چه بهتر! اما هر جا بروم، در هر محيطى باشم، انتقام اين روزهاى سخت را خواهم گرفت.
روزهاى سخت … فيروز كريمى چقدر به آه و نفرين معتقد است؟
-خيلى زياد!
اين آه هواداران اهوازى نبود؟
< نه … نمى دانم … من آنجا خالصانه و صادقانه خدمت كردم. نمى خواهم در مورد اهواز و استقلال صحبت كنم. فراموش كنيد … به سود هيچ كس نيست!
و جام حذفى. اگر پيروز شويد كه هيچ. اوضاع تا حدودى بر وفق مراد خواهد شد. اگر شكست خورديد چطور؟
< باز هم حرفم را تكرار مى كنم. من تلاش خودم را كردم. بهترين تمرينات را در استقلال دادم. كارهايى كه در هيچ تيمى نكرده بودم. خداى من شاهد است كه حتى يك ثانيه هم كم نگذاشتم. بايد ديد آن وقت چه اتفاقى مى افتد. احتمالا ديگر حوصله همين چند كلمه حرف را هم نخواهم داشت.
بازديد : 81
|
|