رقص در غبار «رس» -
ایران ورزشی-وارد محله دزاشيب كه مى شوم، مثل بقيه محله هاى قديم شميران بويى خوش اما ناآشنا براى نسل ما به مشام مى رسد. جايى كه تك و توك درخت هاى چنار تناورى به چشم مى خورد.
درخت هايى كه روز به روز كمتر مى شوند اما هنوز ايستاده اند، راست و محكم. درخت هايى كه شايد زير سايه برج ها باشند اما باز هم چشم شان به آفتاب است، درخت هايى كه ريشه هايى عميق دارند و لاجرم اصالتى همطراز آن.
درخت هايى كه مى شكنند اما سر خم نمى كنند. اين درخت ها يادگار روزگار پر از كوچه باغند، آنها آب پاك خوردند و هوايى پاك تر و اين پاكى در تار و پودشان ريشه دوانده، مثل هر چيز اصيل ديگر. هيچ چيز به قدر درخت هاى شميران شبيه بچه هايش نيست.
زمين تنيس دزاشيب بعد از ورزشگاه پير امجديه، قديمى ترين ورزشگاه تهران با سابقه اى بيش از ۴۰ سال است. زمينى با حدود ۴ هكتار مساحت كه با توجه به قيمت سرسام آور زمين در آن منطقه هر سرمايه دارى را وسوسه مى كند كه آن را در اسرع وقت تبديل به برجى بلند و به عبارتى كوهى از اسكناس كند. حسين رصاف از مربيان بى ادعايى است كه در اين زمين بازى مى كند و مدت هاست كه اين كار هر تابستان اوست: «از روز اولى كه اين زمين ساخته شد در آن بودم. اين زمين را بيشتر از ۴۵ سال پيش دكتر منصور رهنوردى كه خودش هم تنيسور بود ساخت. از روزهاى اول با پسرش تنيس بازى مى كردم و بعد هم مى پريديم توى استخر خانه شان كه پهلوى زمين بود.»
اين زمين كه بعد از انقلاب شهيد پازوكى نام گرفت داستان هاى زيادى را پشت سر گذاشته. از زمان هاشمى طبا كه در ازاى زمينى در جماران آن را از متولى وقفش گرفتند و به شركت تجهيز واگذار كردند تا پس از آنكه به دست بنياد توانبخشى رسيد و مهر «براى فروش» به پيشانى اش خورد. زمينى كه همه بچه هايش زمستان گذشته را كه يكى از آقازاده ها براى خريدش آمده بود به خاطر دارند آقا زاده اى كه البته آقايى كرد و براى دورى از سر و صدا بى خيال زمين شد. زمينى كه پس از آن هم تا يك قدمى تبديل شدن به باشگاه بيليارد رفت و برگشت. زمينى كه در سال ۸۰ حتى كاربرى ورزشى اش هم به مسكونى تبديل شد اما باز برگشت و خانه ورزشكاران ماند.
تيم پازوكى
سال گذشته تيم هما سرمايه گذارى خوبى در تنيس داشت. فرض كنيد تيمى روژه فدرر و رافائل نادال را داشته باشد و بخواهد در ليگى شركت كند. هما پارسال با جذب انوشا شاهقلى و اشكان شكوفى چنين وضعيتى داشت و قهرمان هم شد اما با فاصله اى بسيار كم در جدول و بسيار زياد از نظر دستمزدها، تيم شهيد پازوكى نايب قهرمان ليگ شد. تيمى كه به گفته مربى اش -محمودرضا اكبرى - از صفر شروع كرده. اكبرى كه در حدود ۳۰ سال پيش تنيس را از تقى اكبرى (از بزرگترين نام هاى تنيس ايران) آموخت، مى گويد: «سال ۸۳ از ليگ دسته ۳ شروع كرديم مسابقات در گچساران بود و ما توانستيم با گرفتن مقام دوم راهى دسته بالاتر شويم، سال ۸۴ در كرمانشاه باز هم دوم شديم و توانستيم راهى ليگ برتر تنيس شويم و پارسال هم كه دوم شديم.»
وقتى از او مى پرسم با كدام پول تيم را اداره مى كند، دستانش را باز كرده و با لبخندى تلخ مى گويد: «هيچى! با پول شاگرد خصوصى هام. وقتى گچساران بوديم يكى از دوستان قبول كرد سرپرستى تيم را قبول كند اما آخر فصل خسته شد و من مجبور شدم يك ميليون به او بدم كه حداقل يه كم از ضرر هاش جبران شه، وقتى اومديم ليگ برتر تا يك قدمى گرفتن اسپانسر هم پيش رفتيم كه طرف جا زد و من پيش بچه ها شرمنده شدم.»
تيم شهيد پازوكى بدون اسپانسر وارد ليگ شد و دوم شد اما بى پولى فصل گذشته تيم، امسال خودش را نشان داد و موجب شد سعيد احمدوند و فرشاد تلاور ستارگان سال گذشته تيم با رقم هايى ميليونى راهى اهواز و اصفهان شوند. وقتى از اكبرى مى پرسم از آنها دلخور نيستى، سرش را به نشانه نفى بالا مى برد: «اونا فصل گذشته فقط به خاطر رفاقت براى تيم بازى كردند. وقتى اسپانسرمون جا زد، يه شب دوتاشون رو شام دعوت كردم دربند و گفتم، قضيه اينه اين هم رضايتنامه هاتون اما اونا موندن و بازى كردن و من هم آخر فصل يه پولى بهشون دادم.» حرف هايى مثل دوستى، رفاقت و عشق به ورزش اين روزها شوخى به نظر مى رسد اما ناخودآگاه ذهنم از شمال تهران به جنوبش پرواز مى كند، به روزهايى كه بچه بودم اما خوب يادم هست كه تيمى بود به اسم وحدت كه سيد مهدى ابطحى بازيكن شاخص اش بود تيمى كه با پول بچه هايش اداره مى شد و هر كس پول لباسى را كه به تن مى كرد، مى داد اما نسل آن فوتبال و آن بازيكنان به پايان رسيد امروز حتى پيرمردهاى تيم هاى دسته ۲ و ۳ پيشنهادهاى زير ۵۰-۴۰ ميليون را توهين مى دانند. وقتى از محمود مى خواهم راجع به اين فصل صحبت كند داد مى زند دكتر و رو به من با اشاره به مردى كه به سوى ما مى آيد، مى گويد:«دكتر امسال سرپرست ماست اگر او نبود امسال كار تيم ساخته بود.» به سمت دكتر مى چرخم فرزين ضيا آذرى كه روزگارى در كنار وحيد طالب لو دروازه بان جوانان پرسپوليس بود، تحصيلاتش را در عمان به پايان رسانده جايى كه فرصت پيدا كرد زير نظر دكتر ناصر عليرضايى پزشك تيم ملى فوتبال عمان در سال هاى ۲۰۰۶-۲۰۰۵ كار كند:«خود من از ۶-۵ سالگى تنيس رو از محمود ياد گرفتم اول فصل به من گفت وضعيت خرابه و مى خوايم تيم را تعطيل كنيم مى تونى كمكم كنى يا نه، من هم جواب مثبت دادم.» وقتى مى پرسم از كجا براى اداره تيم پول مى آوريد، با خنده مى گويد: «از جيب شاگردهاى محمود و مريض هاى من. تا حالا حدود ۵/۳ ميليون خرجمون شده تازه هنوز هم شهرستان نرفتيم. دلم نيومد پشت اين بچه ها را خالى كنم. بچه هايى كه اينقدر نجيبند كه تازه اين هفته با اصرار تونستيم يه زه راكت براشون بخريم. غير از محمود و برادرش حميد كه از راه شاگرد گرفتن درآمد دارند، بقيه اين بچه ها درآمدى ندارند اما هر روز اينجا هستند و به عشق باشگاه تمرين مى كنند، تمرينى كه براى هر ساعت اش بايد پول زمين بدن. تازه هر روز هم دل تو دلمون نيست كه بيان و جل و پلاسمون رو بريزن تو خيابون، اون وقت... همين پريروز بعد از بازى با البرز ۵/۲ ميليون گرفت، نقد.»
از دزاشيب خارج مى شوم. بوى بدى همه جا را گرفته، بوى بنزين و دود ماشين. شب است، سايه سياه برج ها بلندتر از قبل به نظر مى رسد و درخت ها در تاريكى كوچكتر به نظر مى رسند، كوچكتر و تنهاتر.
بازديد : 71